خرید بک لینک
معصوم من مردم زندگی می کنند ، مردم می میرند، مردم میخندند، مردم گریه میکنند، برخی تسلیم می شوند، برخی سعی خواهند کرد، برخی می گویند سلام، برخی می گویند خداحافظ دیگران ممکن است تو را فراموش کنند، اما من هرگز

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

چه شد در من نمیدانم فقط دیدم پریشانم فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم...

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

نه دوری که منتظرت باشم، و نه نزدیک که به آغوشت کشم نه از آنِ منی که قلبم تسکین گیرد، و نه از تو بینصیبم که فراموش کنم. تو در میان همه چیزی …

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت جدایی می شود افسوس و ماندن می شود عادت بیا عهدی کنیم امروز، روز اول دیدار اگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منت تو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشد ولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی دقت جوانی رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم چه می گویند وقتی می کنند از زندگی صحبت خودت شاید نمی دانی چه کردی با دلم اما دل یک آدم سرسخت را بردی، خدا قوت! پ.ن1: بعد از هفت سال دیروز دیدمت، این شروع دوباره مبارکمون باشه...

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

چراغی در دست چراغی در دل ام زنگار روح ام را صیقل می زنم آینه یی برابر آینه ات می گذارم تا با تو ابدیتی بسازم

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

همزاد من کو ؟؟ همان که در تاریکی سفر ، همسفر بود همان که در شبهای بلند تنهایی ، وجودش هم سخن بود اینجا که آمدم در همهمه ها گم شد رفت و رفت و انتهای این دنیا ناپدید شد

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چرا نیستی این همه !؟ چرا چیزی نمی گی!؟ چراااااااااااااا!؟

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

قاصدک، شعر مرا از بر کن… برو آن گوشه باغ، سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش، و بگو باور کن… یک نفر یاد تو را، دمی از دل نبرد…

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

نیستی هرشب برایت شعر می خوانم هنوز پای قولی که تو يادت رفته می مانم هنوز می نشینم خاطراتت را مرتب می کنم در مرور اولین دیدار، ویرانم هنوز کاش روز رفتنت آن روز بارانی نبود از همان روزی که رفتی خیس بارانم هنوز راه برگشتن به سویم را کجا گم کرده ای من برای ردپاهايت خيابانم هنوز با جدایی نیمه ای از من به دنبال تو رفت بی تو از این نیمه ی دیگر گریزانم هنوز بعد تو من مانده ام با سالهای بی بهار بعد تو تکرار جانسوز زمستانم هنوز دست هایم را رها کردی میان زندگی بی تو

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟ بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1400 ساعت: 14:17

صفحه بندی